کسی میفهمد باران صبح جاده چالوس، درختهای رنگرنگی خیس، برفپاککن دائما در کار روی شیشه، برگهای زرد و نارنجی باریک و خوشرنگ نشسته بر زمین، تنههای بلند مست، با شاخههای سر به آسمان کشیدهشان یعنی چی؟ کسی میفهمد؟ باید گاهی رفت – صبحهای زود – زد به جاده، شیشه را داد پایین و دست را گرفت بیرون، که خشک نماند یکوقتی، و هوا را، بوی برگها و خاک را، بلعید؛ باید هیچ هم دوربین عکاسی همراه نداشت که دغدغهات بشود ثبت لحظهها، فقط چشمها را گرداند مدام به چپ و راست، از این طرف به آن سوی جاده و تا آنجا که میشود سبز و نارنجی و آبی، درخت و آسمان دید؛ واله، بیخود، دچار باید شد.
بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویستوچندها، - که انگار سرقفلیاش را دادهاند به کلاسهای اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من بادهترم از تو. یکی کنارش از این چشمهای شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشهشان آویزان است.
دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.
[+]
- منتظرم نباشی خیلی خوش نمیگذره.
اي دوست وقت خفتن و خاموشيات نبود
وز اين ديار دور فراموشيات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز همآغوشيات نبود...
[+]
* مرسی، خانوم صهبا.
** آنجا که آقای کلانتری از ارتفاعات کندلوس میگوید و چادرشان و آقای شاعر و شجریان و بیژن بیژنی و ...، قیافهی من دیدن دارد لابد.
بعضی روزها هستند که خاص باشند، تا حسشان، هواشان طور دیگری باشد، یا دستکم خیال کنیم که جور دیگریاند؛ مثل روزهای بارانها و نسیمهای اردیبهشتها، لحظههای آخرین اسفندها، مهرهای بادها و بارانها و برگها و رنگها...روزهای تولد آدم، که از قضا توی مهر باشند و جای ابر، آفتاب بتابد به آدم، و سر که بالا بگیری، ببینی: چه رنگی دارد آسمان.
دلتنگم آنچنان...
و کلمههای آقای شاعر مدام توی سرم تکرار میشوند...و داستان عاشقیاش، و دلتنگیاش، کوچهی دلبندش، قصههایی که آقای صاحبخانهی ویلای این روزهایی که گذشت، برایمان گفت، شعرهایی که خواند، قدمهای توی جنگل، با آقای حافظ و شهریار و مولانا، و ما که پیاش قدم زدیم و زمزمه کردیم با او، حکایتهای همسخنیش با آقای شاعر...موسیقیهایی که صداش تا تودرتوی سبز جنگل، بلند بود. بوی نان، بوی تنور، بارانی که میزد نمنم. و چهقدر درخت بود و چه خوشرنگ بود همهجا. چه آسمان سرِ سازش داشت باهامان؛ و چه صبح آرام بود و میکشاندمان: با چکمههای عاشق گِلی، بالای تپهها، توی مِه، عکاسی، و مناجات...چه خیس بودند چوبها و آسمان و درخت و همهی همهی چیزها. سرزمینهای شمالی، جاهای خوبیاند برای عاشقی.
...دنیا خیلی مسخره است. از اولش هم مسخره بود تا ابد هم مسخره خواهد بود. اما تو دنیا را زندگی کن. لحظههای ممتاز، آدمهای ممتاز، زمانها و مکانهای ممتاز را تجربه کن. خیلی مهم هست که به دنیا بیایی و مرد ِ «آخر شاهنامه»، اخوان را بفهمی. مهم است که به دنیا بیایی و «تجسّد ِ وظیفه»ی شاملو را بفهمی...مهم است که به دنیا بیایی و روزی هزار بار «ای دریغا به بَرَم میشکند» نیما را زندگی کنی...مهم است که به دنیا بیایی و بهرام صادقی را به نام «ملکوت» بشناسی و یادت بیاید که صادقی به وقت نوشتن «ملکوت»، بیست و پنج ساله بود. خیلی حرف است که به دنیا بیایی و فروغ فرخزاد را به نام آن «خانهی سیاه» بشناسی. مهم نیست «نجاتدهنده در گور خفته است» مهم این است که در اوج سیاهی ِ خانه، باز میشود سرمه بر چشمان کشید و «موها را در باد شانه کرد». مهم است که به دنیا بیایی و دنیا را فراتر از مرزهای اشراق، بفهمی...اگزیستانسیالیزم و اصالت بشر را بفهمی. مسلمانی را زندگی کنی. مهم است که به دنیا بیایی و آدمها را فراتر از مرزهای مادّی، فراتر از مرزهای جنسیتی بفهمی...
[+]
