«همراه با باد»؛ پیمان یزدانیان
هفتهای یکدو بار که تلفن برادرجان را، از دوردستها، جواب میدهد.
خوبترین موسیقی عالم است.
برنج ریخت برایشان مامان؛ و چند دقیقهی بعد یازده تا گنجشک نشسته بودند روی یکی از شاخههای بهژاپنی حیاط هنوز نه چندان بهاری ما؛ روی شاخهای که جوانههای تازه سربرآورده دارد. خیلی کوچکاند، کوچک و قشنگ.
صدای آکاردئون پیچید توی خیابانِ ساعت پنج عصر. آقای جوان میخواند، به بانگ بلند، که: دراومد خورشید؛ شد هوا سپید؛ وقت اون رسید که... جانِ مریم... بابا دستهاش را کرد توی جیبها و تند رفت طرف کوچه. صدا که دورتر شد از پشت پنجره خانوم همسایه پیدا بود که شتابان و با شوق آقای آکاردئونی را صدا میزد.
بهار آمده است.
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟
مکن؛ که مظلمهی خلق را جزایی هست
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان بهجز از کوی دوست جایی هست
آواز گناه عشق؛ از آلبوم نقش خیال
بعد از شنیدن این قطعه باید مرد.
از آلبوم من اگر پرنده بودم..
حسین علیزاده
دیگر سهتار آن صدای تیز دور دیرآشنای نیست.
گریهام میاندازد.
پدرش را نمیشناختم من. خودش را هم سه بار دیدهام رویهم. و اشکها آمدهاند هر بار. پنجاه و خوردهایست. مینویسد. موهای سپید دارد؛ لبخندِ مدام. سین پیغام داد که برویم؟ رفتیم. پرغبار بود آسمان. به خاک که سپردند پدر را، رفت چند قدم دورتر، بر بلندی، از همهی ما تشکر کرد که "تشریف بردهایم". و گفت که "امیدوارم قلب مهربانتان همینگونه برای تمام عالم بتپه." اینجا یکی از "هر بار"ها بود.
ایستاده بود زیر آفتاب گرم ظهر؛ و کراوات سپید و سیاهش میدرخشید توی آفتاب.
راه افتادم طرف قبرهایی که سنگ نداشتند؛ دورتر از قبرهای معمولی. بیستوهفت-هشت سال پیش – به گمانم – یک عدهی زیادی را درهم، دفن کردهاند اینجا. معلوم نیست قدم که برمیداری، پا روی "خاک" کی میگذاری. توی یکی-دو هزار متر زمین خلوت خالی، یک گوشهای، که از زاویهی من جنوب غربیش میشد، چهار-پنج تا شاخه گل میخک سرخ افتاده بود بر خاک، چروکیده و کمجان؛ برای سه-چاهار روزِ قبل انگار. قلبم "تپید"، برای "بازماندهای" که نمیداند درست "رفته"اش کجاست؛ و همینجوری، شانسکی، یک جایی را انتخاب کرده که گلهای میخک سرخش را بگذارد بر آن؛ که فکر میکند رفتهاش زیر همان خاک است؛ اتفاقی، جایی در جنوب غربی زمین به آن بزرگا، از زاویهای که من ایستادهام. باز، "بار"ی دیگر.
*به دو زلف یار دادم دل بیقرار خود را/ چه کنم، سیاه کردم همه روزگار خود را/ شبی ار به دستم افتد سر زلف یار، با او/ همه موبهمو شمارم غم بیشمار خود را/ تو به خاک کشتگانت نظری اگر نمایی...
شعر از محمدعلی سلمانیست. بابا گاهی به آواز بلند میخواندش، و دوتایی با هم گریه میکنیم.
آدمها را وقتهای اندوه – بیشتر - دوست دارم. واقعیت بدیست.
مامان زودتر برگشت. چشمهاش خیس بودند. خوش نبود. دست انداختم گردنش که چیزی نیست؛ و یک عالمه بیراه گفتم بهشان؛ اما دلم لرزید، برایشان که غیر دو هزار تومنی که مامان برداشته بود که نان بگیرد، و کارتهای مطبها و سلمانیها – که نمیدانم چرا اینقدر زیاد بودند توی کیف مامان، بیآنکه به کار بیایند یک روزی، چیزی نمیبینند توی کیف قهوهای روشن، که از صبح مامان مدام به یادش گفته حیف.
صبحانه نخوردیم امروز.
آقاهه به صدای بدی هی تکرار کرد "انااار.. انار ساوه"... دم ظهر هم میآیند همیشه. بابا پرید از خواب. "گلوش پاره شد، نمیخره هیچکی".
کاش فحش میداد بهش که چرا اینقدر بدموقع میاد همیشه. کاش مثلا میگفت "لعنتی بیدارمون کرد". کاش دستکم این "هیشکی نمیخره" رو نمیگفت آخر جملهش، با اون چشمهای خوابآلود. با اون چشمهای خوابآلود..
دست ماشین درد نکنه که خراب شد همین سر صبحی. که من و مامان مجبور شدیم یه چتر برداریم کلی راه بریم تو کوچههای خیس، تا خونهی خانوم سین. شونهی راست من، و شونهی چپ مامان خیسه الان. شلوارامون گلییه. موها فرفری شده یه خورده.
من دو ساعت تمام از پنجرهی خونهشون نگا میکردم به درخت خرمالوی توی حیاط، که گرفته بود همهی پنجره رو. چه باروونی..
[+]

