تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

این به طرز عجیبی خوب است:

حالا خیال نکنید که خودش خبر نداشت چه‌اش هست و همین‌جور دست روی دست گذاشته بود، نه، به خیال خودش در طول زمان اندازه‌ی این نگرانی را کم کرده بود. دیگر اگر باعث مرگ حشره‌ای می‌شد، یا پا روی برگ خشکی می‌گذاشت، چند لحظه سوگواری پنهان داشت و بعد همه چیز تمام می‌شد، مدت‌ها نمی‌ایستاد کنار سینک تا دانه‌دانه مورچه‌ها را با چوب‌کبریت جمع کند ببرد کنار گلدان، کمی دست و پای‌شان را باز کند، شاید خشک شوند و دوباره جان بگیرند.
یا شده بود که چند بار جمله‌ی اسمش را نیار ِ«از تو انتظار نداشتم» را بشنود و تاب بیاورد. شده بود که با عزیزترین‌هایش بحث کند بر سر خواسته‌هایش، شده‌بود که نمره‌های دانشگاهش دیگر عالی نباشد و بعد از دانشگاه هم برود سراغ یک کار کوچک بی‌نان و آب و بی‌ربط به رشته‌اش، و برای چندین سال پوزخند عالم و آدم را به جان بخرد، شده‌بود حتی تنهایی را طاقت بیاورد.
بهترین و دورترین نتیجه‌ای هم که به‌ش رسیده بود، این بود که اگر که نتوانسته بی ‌دل‌شکستن، بی نگران کردن دیگران، راه خودش را برود، دست کم به راه دیگران، جوری که دیگران از او می‌خواهند هم نرفته بود.
اما درد این نبود، با نگرانی یک‌جوری می‌توانست کنار بیاید، چیزی که آزارش می‌داد، این بود که بدجور رویاپرداز بود، و شما اگر فقط کمی اهل رویا باشید، می‌دانید که رویا و نگرانی، مثل آب و آتش‌اند.
نگرانی می‌تواند به شکل‌های مختلفی دربیاید، می‌تواند بشود ترس، تردید، بشود از خودگذشتگی، و با هر کدام از این شکل‌هایش، می‌تواند به راحتی بال رویای آدم را قیچی کند.
و بال‌های او هی بریده می‌شدند، می‌شکستند. جای‌شان بال‌های تازه درمی‌آمد اما این بال‌ها ضعیف‌تر بودند، کوچک‌تر، نمی‌شد با آن‌ها بلند پرید.

[+]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 0:28  توسط مهشاد 

بابا لم داده بود روی مبل، داشت می‌خواند دیشب، خواست که صداش را ضبط کنم:
دید مجنون را یکی صحرانورد/ در میان بادیه بنشسته فرد/ صفحه‌ای از ریگ و انگشتان قلم/ می‌نویسد نام لیلی دم‌به‌دم...
بغضم گرفت یکهو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 13:20  توسط مهشاد 

داشت تعریف می‌کرد از آن پسر‌بچه‌ها که گوشه‌ی خیابان دیده بوده‌شان و تکیه داده بودند به دیواری و قیافه‌هاشان حالت عجیبی داشته؛ بعد که می‌رود جلو تا صحبت کند باهاشان می‌گویند که فرار کرده‌اند از خانه، از دست باباهای بداخلاق‌شان. سه تا بوده‌اند. یک‌کمی که صحبت می‌کنند انگار بابای آن دو تا که برادر بوده‌اند می‌آید دنبال‌شان و آن‌ها می‌روند، و این یکی پسره می‌ماند و آقاهه که بپرسد ازش چرا این‌جاست و به‌ش بگوید مثلا که "برگرد خانه پسر‌جان". پسره هم از کتک‌هایی می‌گوید که مدام می‌خورده و تندی‌ها و اخم‌ها، و زندگی لعنتی‌ای که خیلی از بچه‌های شهرمان دارند؛ از نفرتش می‌گوید به همه‌ی آدم‌ها، که هیچ کسی را دوست ندارد توی این دنیا، که همه بد‌ند. آقاهه سوال می‌کند ازش که واقعا تو هیچ‌کی رو دوست نداری؟ یعنی اصلا هیچ کسی نیست که تو رو دوست داشته باشه؟ پسرک چشم‌هاش اشکی می‌شود. آقاهه دست می‌کشد روی صورتش که اشک‌هاش را پاک کند، دستش را کنار می‌زند، و باز می‌گوید که متنفر است از همه، و این‌که "تنها یه نفره توی این دنیا که منو دوست داره، مادرم"، که هر وقت که باباهه می‌زند‌ش، مامانش می‌شود واسطه و به فکرش هست همیشه.

مامان را دیدم که شانه‌هاش تکان خوردند، بدجوری، و بعدتر صدای گریه‌اش پیچید توی همه‌ی خانه. بابا همین‌جور مات نگاه می‌کرد به صفحه‌ی تلویزیون. و این غرور لعنتی نگذاشت که هم‌صدایی کنم با مامان. چشم‌هام رو دوختم به همین صفحه‌ی هیفده اینچی، که یعنی دارم چیزی می‌خوانم مثلا و حرف‌های آقاهه را خوب نشنیده‌ام. بعد به بهانه‌ی دست‌شویی بلند شدم، که دیگر تاب بی‌اشکی نبود؛ و صدای هق‌هق لعنتی توی صدای آب گم شد. اما مامان باباها باهوش‌تر از این حرف‌ها‌اند، چشم‌های آدم را که ببینند، همه چیز دست‌شان می‌آید.

بدتر از همه، بعد از ظهر بود که نشسته بودیم با هم، با چای، و بابا گفت که ظهر نتوانسته بخوابد، از "ناراحتی"، از فکر آن پسره. و باز، من... همیشه همین‌جوری‌ست. ما آدم‌ها هم‌دیگر را دست‌کم می‌گیریم.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 0:38  توسط مهشاد  | 

کسی می‌فهمد باران صبح جاده چالوس، درخت‌های رنگ‌رنگی خیس، برف‌پاک‌کن دائما در کار روی شیشه، برگ‌های زرد و نارنجی باریک و خوش‌رنگ نشسته بر زمین، تنه‌های بلند مست، با شاخه‌های سر به آسمان کشیده‌شان یعنی چی؟ کسی می‌فهمد؟ باید گاهی رفت – صبح‌های زود – زد به جاده، شیشه را داد پایین و دست را گرفت بیرون، که خشک نماند یک‌وقتی، و هوا را، بوی برگ‌ها و خاک را، بلعید؛ باید هیچ هم دوربین عکاسی همراه نداشت که دغدغه‌ات بشود ثبت لحظه‌ها، فقط چشم‌ها را گرداند مدام به چپ و راست، از این‌ طرف به آن سوی جاده و تا آن‌جا که می‌شود سبز و نارنجی و آبی، درخت و آسمان دید؛ واله، بی‌خود، دچار باید شد.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 13:51  توسط مهشاد  | 

بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویست‌و‌چندها، - که انگار سرقفلی‌اش را داده‌اند به کلاس‌های اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من باده‌ترم از تو. یکی کنارش از این چشم‌های شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشه‌شان آویزان است.

دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.

[+]

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:40  توسط مهشاد 

این "دل بستن"، این "دل‌بستگی" لعنتی...
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:4  توسط مهشاد  | 

- آدم وقتی منتظره چقد زمان بد می‌گذره.
- منتظرم نباشی خیلی خوش نمی‌گذره.

شب‌های روشن

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:44  توسط مهشاد 

اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هم‌آغوشي‌ات نبود...
[+]

* مرسی، خانوم صهبا.
** آن‌جا که آقای کلانتری از ارتفاعات کندلوس می‌گوید و چادرشان و آقای شاعر و شجریان و بیژن بیژنی و ...، قیافه‌ی من دیدن دارد لابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 13:52  توسط مهشاد  |