این به طرز عجیبی خوب است:
حالا خیال نکنید که خودش خبر نداشت چهاش هست و همینجور دست روی دست گذاشته بود، نه، به خیال خودش در طول زمان اندازهی این نگرانی را کم کرده بود. دیگر اگر باعث مرگ حشرهای میشد، یا پا روی برگ خشکی میگذاشت، چند لحظه سوگواری پنهان داشت و بعد همه چیز تمام میشد، مدتها نمیایستاد کنار سینک تا دانهدانه مورچهها را با چوبکبریت جمع کند ببرد کنار گلدان، کمی دست و پایشان را باز کند، شاید خشک شوند و دوباره جان بگیرند.
یا شده بود که چند بار جملهی اسمش را نیار ِ«از تو انتظار نداشتم» را بشنود و تاب بیاورد. شده بود که با عزیزترینهایش بحث کند بر سر خواستههایش، شدهبود که نمرههای دانشگاهش دیگر عالی نباشد و بعد از دانشگاه هم برود سراغ یک کار کوچک بینان و آب و بیربط به رشتهاش، و برای چندین سال پوزخند عالم و آدم را به جان بخرد، شدهبود حتی تنهایی را طاقت بیاورد.
بهترین و دورترین نتیجهای هم که بهش رسیده بود، این بود که اگر که نتوانسته بی دلشکستن، بی نگران کردن دیگران، راه خودش را برود، دست کم به راه دیگران، جوری که دیگران از او میخواهند هم نرفته بود.
اما درد این نبود، با نگرانی یکجوری میتوانست کنار بیاید، چیزی که آزارش میداد، این بود که بدجور رویاپرداز بود، و شما اگر فقط کمی اهل رویا باشید، میدانید که رویا و نگرانی، مثل آب و آتشاند.
نگرانی میتواند به شکلهای مختلفی دربیاید، میتواند بشود ترس، تردید، بشود از خودگذشتگی، و با هر کدام از این شکلهایش، میتواند به راحتی بال رویای آدم را قیچی کند.
و بالهای او هی بریده میشدند، میشکستند. جایشان بالهای تازه درمیآمد اما این بالها ضعیفتر بودند، کوچکتر، نمیشد با آنها بلند پرید.
[+]
