تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

کسی می‌فهمد باران صبح جاده چالوس، درخت‌های رنگ‌رنگی خیس، برف‌پاک‌کن دائما در کار روی شیشه، برگ‌های زرد و نارنجی باریک و خوش‌رنگ نشسته بر زمین، تنه‌های بلند مست، با شاخه‌های سر به آسمان کشیده‌شان یعنی چی؟ کسی می‌فهمد؟ باید گاهی رفت – صبح‌های زود – زد به جاده، شیشه را داد پایین و دست را گرفت بیرون، که خشک نماند یک‌وقتی، و هوا را، بوی برگ‌ها و خاک را، بلعید؛ باید هیچ هم دوربین عکاسی همراه نداشت که دغدغه‌ات بشود ثبت لحظه‌ها، فقط چشم‌ها را گرداند مدام به چپ و راست، از این‌ طرف به آن سوی جاده و تا آن‌جا که می‌شود سبز و نارنجی و آبی، درخت و آسمان دید؛ واله، بی‌خود، دچار باید شد.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 13:51  توسط مهشاد  | 

بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویست‌و‌چندها، - که انگار سرقفلی‌اش را داده‌اند به کلاس‌های اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من باده‌ترم از تو. یکی کنارش از این چشم‌های شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشه‌شان آویزان است.

دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.

[+]

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:40  توسط مهشاد 

این "دل بستن"، این "دل‌بستگی" لعنتی...
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:4  توسط مهشاد  | 

- آدم وقتی منتظره چقد زمان بد می‌گذره.

- منتظرم نباشی خیلی خوش نمی‌گذره.

شب‌های روشن

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:44  توسط مهشاد 

اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود

وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاک تيره روز هم‌آغوشي‌ات نبود...

[+]

* مرسی، خانوم صهبا.

** آن‌جا که آقای کلانتری از ارتفاعات کندلوس می‌گوید و چادرشان و آقای شاعر و شجریان و بیژن بیژنی و ...، قیافه‌ی من دیدن دارد لابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 13:52  توسط مهشاد  | 

بعضی روزها هستند که خاص باشند، تا حس‌شان، هواشان طور دیگری باشد، یا دست‌کم خیال کنیم که جور دیگری‌اند؛ مثل روزهای باران‌ها و نسیم‌های اردیبهشت‌ها، لحظه‌های آخرین اسفندها، مهرهای بادها و باران‌ها و برگ‌ها و رنگ‌ها...روزهای تولد آدم، که از قضا توی مهر باشند و جای ابر، آفتاب بتابد به آدم، و سر که بالا بگیری، ببینی: چه رنگی دارد آسمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 12:47  توسط مهشاد  | 

دل‌تنگم آن‌چنان...

و کلمه‌های آقای شاعر مدام توی سرم تکرار می‌شوند...و داستان عاشقی‌اش، و دل‌تنگی‌اش، کوچه‌ی دل‌بندش، قصه‌هایی که آقای صاحب‌خانه‌ی ویلای این روزهایی که گذشت، برای‌مان گفت، شعرهایی که خواند، قدم‌های توی جنگل، با آقای حافظ و شهریار و مولانا، و ما که پی‌اش قدم زدیم و زمزمه کردیم با او، حکایت‌های هم‌سخنی‌ش با آقای شاعر...موسیقی‌هایی که صداش تا تو‌در‌توی سبز جنگل، بلند بود. بوی نان، بوی تنور، بارانی که می‌زد نم‌نم. و چه‌قدر درخت بود و چه خوش‌رنگ بود همه‌جا. چه آسمان سرِ سازش داشت باهامان؛ و چه صبح آرام بود و می‌کشاندمان: با چکمه‌های عاشق گِلی، بالای تپه‌ها، توی مِه، عکاسی، و مناجات...چه خیس بودند چوب‌ها و آسمان و درخت و همه‌ی همه‌ی چیزها. سرزمین‌های شمالی، جاهای خوبی‌اند برای عاشقی.

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 0:57  توسط مهشاد  | 

...دنیا خیلی مسخره است. از اولش هم مسخره بود تا ابد هم مسخره خواهد بود. اما تو دنیا را زندگی کن. لحظه‌های ممتاز، آدم‌های ممتاز، زمان‌ها و مکان‌های ممتاز را تجربه کن. خیلی مهم هست که به دنیا بیایی و مرد ِ «آخر شاهنامه»، اخوان را بفهمی. مهم است که به دنیا بیایی و «تجسّد ِ وظیفه‌»ی شاملو را بفهمی...مهم است که به دنیا بیایی و روزی هزار بار «ای دریغا به بَرَم می‌شکند» نیما را زندگی کنی...مهم است که به دنیا بیایی و بهرام صادقی را به نام «ملکوت» بشناسی و یادت بیاید که صادقی به وقت نوشتن «ملکوت»، بیست و پنج ساله بود. خیلی حرف است که به دنیا بیایی و فروغ فرخ‌زاد را به نام آن «خانه‌ی سیاه» بشناسی. مهم نیست «نجات‌دهنده در گور خفته است» مهم این است که در اوج سیاهی ِ خانه، باز می‌شود سرمه بر چشمان کشید و «موها را در باد شانه کرد». مهم است که به دنیا بیایی و دنیا را فراتر از مرزهای اشراق، بفهمی...اگزیستانسیالیزم و اصالت بشر را بفهمی. مسلمانی را زندگی کنی. مهم است که به دنیا بیایی و آدم‌ها را فراتر از مرزهای مادّی، فراتر از مرزهای جنسیتی بفهمی...

[+]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:20  توسط مهشاد  |